این روزهای بهاری
سلام پسر شیطون من
چند روز که خونه مامی جون هستیم بخاطر همین هم دیر شد که بیام اپ کنم چون مامی جون چند روز پیش وقتی بیدار شد یه چشمش دیگه ندید سریع دکتر بردیم تا اینکه گفتن یه امپول تو چشم باید بزنه اگر خوب نشد پرده چشم رو باید عمل کنیم تا خوب بشه چهارشنبه ایی تو اتاق عمل به مامی جون امپول تو چشم زدن که درد داشت حالا هفته دیگه قراره بریم دکتر ببینیم چی میشه خدا کنه دیگه به عمل نرسه. شما هم تو این چند روز حسابی واسه خودت شیطونی میکنی گاهی اوقات کلافه میشم نمی دونم چرا لج میکنی ؟
پنجشنبه ایی رفتیم دکتر تا مامی جون رو ببینه بعد تا نمایشگاه گل هم رفتیم به قدری این گل ها قشنگ بودن که باور نمیشد اینها همه طبیعی هستن ولی حیف که رادوین فقط میخواست تو شلوغی خودش راه بره که اونم نمیشد زیر دست و پا میموند همش گریه کرد که من رو از تو کالسکه در بیارید تا راه برم فقط تونستیم همه چیز رو از راه دور ببینیم و بیایم عکسها رو هم بعدا میزارم


این روزهای بهاری
